قسمت 47 - زندگینامه حضرت محمد ( ص )

داستان ابو بصير

پس از قرارداد حديبيه طولى نكشيد كه يكى از مسلمانان مكه به نام عتبة بن اسيد كه كنيه‏اش ابو بصير بود به مدينه گريخت و پس از چند روز،نامه‏اى از طرف قريش به پيغمبر رسيد كه ابو بصير بدون اجازه مولاى خود به شهر شما آمده و طبق قرارداد بايد او را به مكه بازگردانيد؟و اين نامه را به وسيله مردى عامرى با غلامى كه داشت به مدينه فرستاده بودند.

رسول خدا(ص)ابو بصير را طلبيد و به او فرمود:ما با قريش قراردادى بسته‏ايم كه نمى‏توانيم به آن خيانت كنيم اكنون با اين دو نفر به مكه بازگرد تا خدا براى تو و ساير ناتوانان راه گريزى مهيا فرمايد و چون ابو بصير گفت:آيا مرا به سوى مشركين باز مى‏گردانى كه از دين خدا بيرونم كنند؟باز همان پاسخ را از پيغمبر شنيد.

ابو بصير به ناچار تسليم آن دو نفر شد و راه مكه را پيش گرفت اما هنوز چندان از مدينه دور نشده بود كه فكرى به نظر ابو بصير رسيد تا خود را از چنگال آن دو نفر رها كند و به دنبال آن وقتى در«ذى الحليفه»پياده شدند به مرد عامرى گفت:شمشير برنده و تيزى دارى؟آن مرد گفت:آرى،پرسيد:مى‏توانم آن را ببينم؟گفت:آرى و چون شمشير را از او بگرفت بى‏مهابا گردن آن مرد عامرى را زده و غلام او كه چنان ديد به سوى مدينه گريخت و خود را به پيغمبر اسلام رسانيد و به دنبال او ابو بصير نيز با همان شمشير كه در دست داشت به مدينه آمد و به پيغمبر عرض كرد:تو طبق قرارداد مرا به فرستادگان قريش سپردى و من نيز به خاطر دفاع از دين خود دست به چنين كارى زدم!

رسول خدا(ص)كه از دليرى ابو بصير تعجب كرده بود فرمود:عجب آتش افروزجنگى است اين مرد اگر همدستانى داشته باشد!

ابو بصير كه مى‏ديد طبق قرارداد نمى‏تواند در مدينه بماند با اشاره مسلمانان و يا به فكر خود از مدينه خارج شد و خود را به ساحل دريا و سر راه كاروان قريش كه براى تجارت به شام مى‏رفتند رسانيد و در آنجا پنهان شد و هرگاه مى‏توانست دستبردى به آنها مى‏زد و يا كسى از آنها را به قتل مى‏رسانيد.

كم كم افراد مسلمان ديگرى نيز كه در مكه بودند و طبق قرارداد حديبيه نمى‏توانستند به مدينه و نزد مسلمانان بيايند وقتى از داستان ابو بصير مطلع شدند خود را به او رسانده و در ساحل دريا منزل گرفتند و تدريجا عدد آنها به هفتاد نفر رسيد و خطر بزرگى را براى كاروان قريش فراهم ساختند و در نتيجه راه تجارتى قريش به شام نا امن شد و قريش كه متوجه شدند هيچ راهى براى رفع مزاحمت ابو بصير و يارانش جز توسل به پيغمبر خدا ندارند،ناچار شدند نامه‏اى به آن حضرت بنويسند و از او بخواهند ابو بصير و يارانش را به مدينه بطلبد و ماده مربوط به«استرداد پناهندگان»را از متن قرارداد حذف كند و آنها را در مدينه پيش خود نگاه دارد.

بدين ترتيب اين ماده قرارداد كه به مسلمانان تحميل شده بود و مسلمانان آن را براى خود ننگى بزرگ مى‏دانستند،به پيروزى و افتخار مبدل شد و به پيشنهاد خود دشمن،از متن قرارداد حذف گرديد.
 
فضيلتى از على بن ابيطالب(ع)

در تواريخ اهل سنت و دانشمندان شيعه با اختلاف اندكى مذكور است كه چون قرارداد حديبيه به امضا رسيد سهيل بن عمرو و جمعى از مشركين به نزد رسول خدا(ص)آمده گفتند:

ـجمعى از بردگان و كوته فكران ما در اين مدت پيش تو آمده‏اند آنها را به ما بازگردان !

در اينجا بود كه رسول خدا(ص)غضبناك شد بدانسان كه چهره‏اش سرخ گرديد و فرمود:«لتنتهن يا قريش او ليبعثن الله عليكم رجلا امتحن الله قلبه للايمان يضرب رقابكم و انتم خارجون عن الدين».

[اى گروه قريش(از اين لجاجت)دست بداريد و يا آنكه خداوند مردى كه دلش را به ايمان آزموده است بر شما بگمارد تا گردنهاى شما را در وقتى كه از دين بيرون هستيد بزند!]ابو بكر گفت :اى رسول خدا منظورت من هستم؟فرمود:نه،عمر گفت:من هستم؟فرمود:نه،«و لكنه خاصف النعل»بلكه او كسى است كه نعلين مرا وصله مى‏زند و در آن وقت على(ع)مشغول دوختن نعلين پيغمبر بود !
 
دعوت سران جهان به اسلام

پس از قرارداد حديبيه چنانكه گفتيم رسول خدا(ص)در فكر تبليغ اسلام به خارج شبه جزيره و انجام مأموريت و رسالت جهانى خويش افتاد و بدين منظور تصميم گرفت نامه‏هايى به سران جهان آن روز و زمامداران كشورهاى مختلف آن زمان بنويسد و افرادى را پيش آنها بفرستد و بدين منظور روزى به اصحاب خود فرمود:

اى مردم بدانيد كه خداوند مرا به همه جهانيان مبعوث فرموده و مبادا شما همانند حواريين عيسى در اين باره با من مخالفت كنيد!

و چون اصحاب عرض كردند:چگونه حواريين با عيسى مخالفت كردند؟پاسخ داد:

ـآنان را به دعوت كسانى مى‏فرستاد،پس آنكه راهش نزديك و كوتاه بود خوشنود و آنها كه راهشان دور و دراز بود ناراضى و در انجام مأموريتش كوتاهى مى‏كردند!

و بدين ترتيب آنها را آماده انجام مأموريت الهى و جهانى خويش نموده سپس دستور داد مهرى از نقره برايش بسازند و جمله«محمد رسول الله»را در آن بكنند تا پاى نامه‏ها را بدان مهر كند،و آن گاه دستور داد نامه‏هايى با عبارات مختلف كه مضمون همه آنها نزديك به هم بود به سران جهان بنويسند كه ما براى نمونه يكى ازآن نامه‏ها را در اينجا نقل كرده و تحقيق بيشتر را براى طالبين به كتابهاى مفصلى كه در اين باره نگاشته شده واگذار مى‏كنيم . (1)
 
نامه‏اى كه به مقوقس پادشاه مصر نوشت

متن نامه كه مى‏گويند هم اكنون در موزه‏هاى مصر و اروپا موجود است اين است:

«بسم الله الرحمن الرحيم.من محمد بن عبد الله الى المقوقس عظيم القبط،سلام على من اتبع الهدى،اما بعد فانى ادعوك بدعاية الاسلام،اسلم تسلم،يؤتك الله اجرك مرتين،فان توليت فانما عليك اثم القبط«يا اهل الكتاب تعالوا الى كلمة سواء بيننا و بينكم أن لا نعبد الا الله و لا نشرك به شيئا و لا يتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون الله فإن تولوا فقولوا اشهدوا بأنا مسلمون».

ـمحمد رسول اللهـ

[به نام خداى بخشاينده و رحيم،از محمد بن عبد الله به سوى مقوقس بزرگ قبطيان،سلام بر كسانى كه پيرو هدايت‏اند،سپس من تو را به اسلام دعوت مى‏كنم مسلمان شو تا در امان باشى و خدا پاداش تو را دوبار مى‏دهد،و اگر نپذيرفتى گناه قبطيان به گردن توست«اى اهل كتاب بياييد كلمه‏اى را كه ميان ما و شماست بپذيريد كه جز خدا را نپرستيم و چيزى با او شريك نكنيم و بعضى از ما بعضى ديگر را غير خداى يكتا به خدايى نگيرد اگر روى برتافتند بگو شهادت بدهيد كه ما مسلمانيم.]

«محمد پيامبر خدا»

مورخين نوشته‏اند:اين نامه كه به مقوقس رسيد در صدد تحقيق بر آمد و از فرستاده پيغمبر يعنى حاطب بن ابى بلتعه كه نامه را برده بود سؤالاتى درباره اوصاف و خصوصيات آن حضرت نمود و سپس پاسخ نامه را نوشت و با هدايايى براى آن حضرت ارسال داشت كه از آن جمله مقدارى لباس و چند كنيز و غلام و الاغ و استرى بود و برخى گفته‏اند طبيبى نيز به همراه آنان فرستاد كه مسلمانان را مداوا كند و چون آنها را به نزد پيغمبر(ص)آوردند همه را قبول كرد ولى به طبيب فرمود:تابازگرد چون ما مردمى هستيم كه تا گرسنه نشويم غذا نمى‏خوريم و چون غذا نيز بخوريم سير غذا نمى‏خوريم.

پيغمبر اكرم به همين مضمون نامه‏هاى ديگرى به پادشاه ايرانـكه در آن وقت پرويز بودـ،امپراتور روم كه نامش هرقل بود،نجاشى دوم (2) پادشاه حبشه،حارث بن ابى شمرـسلطان غسانـ،جيفر و عياذ پسران جلندىـپادشاهان عمانـ،ثمامة بن اثال و هوذة بن علىـپادشاهان يمامهـو ديگران نوشت و هر كدام را به وسيله يكى از اصحاب و ياران خود فرستاد و برخى گفته‏اند:همه نامه‏ها را نوشتند و فرستادگان همه در يك روز به سوى مأموريت خود عزيمت كردند و برخى نيز گفته‏اند:به طور مختلف و پراكنده نامه‏ها را بردند،و مجموع نامه‏هاى آن حضرت را كه جمع‏آورى كرده‏اند قريب به چهل نامه است كه به افراد مختلف و كشورها و قبايل نگاشته و فرستاده است. (3)

و به هر صورت برخى چون مقوقس با كمال ادب و احترام پاسخ نوشتند و هدايايى نيز ضميمه كرده براى پيغمبر اسلام فرستادند و مانند نجاشى پادشاه حبشه،و برخى چون پرويز و پادشاهان غسان از خواندن نامه خشمناك شده و آن را دريدند و پاسخى هم ندادند و بلكه افرادى را مأمور كردند براى دستگيرى و يا تهديد آن حضرت به حجاز بروند ولى بى‏نتيجه به نزد آنها بازگشتند،به شرحى كه در تواريخ مضبوط است.

در پايان اين فصل بد نيست قضاوتى را كه يكى از شخصيتهاى جهان معاصر ما درباره نامه‏هاى پيغمبر اسلام به سران جهان نموده است بخوانيد:

نهرو در كتاب خود،نگاهى به تاريخ جهان مى‏نويسد:

محمد(ص)از شهر مدينه پيامى براى حكمرانان و پادشاهان جهان فرستاد و آنها را به قبول وجود خداى يگانه و رسول او دعوت كرد،لابد اين پادشاهان وحكمرانان حيرت كردند كه اين مرد گمنام كيست كه جرئت كرده است براى آنها دستور صادر كند.

از فرستادن همين پيامها مى‏توان تصور كرد كه حضرت محمد(ص)چه اعتماد و اطمينان فوق العاده‏اى به خود و رسالتش داشته است و توانست همين اعتماد و ايمان را در مردم كشورش نيز به وجود آورد و به آنها الهام ببخشد،به طورى كه آن مردان توانستند بدون دشوارى بر نيمى از جهان معلوم آن زمان مسلط گردند،ايمان و اعتماد به نفس چيز بزرگى است و اين ثمرات عالى را به وجود مى‏آورد. (4)

پى‏نوشتها:

1.«كراع الغميم»تا مكه 30 ميل و حدود 10 فرسخ فاصله دارد.

2.«احابيش»ـبه گفته برخىـنام قبايلى بود كه با قريش همسوگند شدند كه تا شب و روز برجاست و كوه«حبشى»برپاست از يكديگر دفاع كنند و چون اين پيمان در پاى كوه«حبشى»بسته شد آنها را«احابيش»مى‏گفتند.

3.اين جريان را همه مورخين نوشته‏اند و بدون اظهار نظر از آن گذشته‏اند،و ما نيز تجزيه و تحليل و اظهار نظر درباره آن را به خود خواننده محترم واگذار مى‏كنيم و مى‏گذاريم .

4.باز هم تجزيه و تحليل در اين داستان را به خواننده محترم وامى‏گذاريم و مى‏گذريم!

5.اشاره است به داستان جنگ صفين و صلحنامه‏اى كه ميان آن حضرت و معاويه تنظيم شد كه چون خواستند بنويسند:«هذا ما صالح عليه امير المؤمنين على بن ابيطالب...»عمرو بن عاص گفت:بايد اين عنوان پاك شود زيرا اگر ما تو را امير المؤمنين مى‏دانستيم با تو جنگ نمى‏كرديم .

6.در برخى تواريخ به جاى ده سال چهار سال و در برخى دو سال نوشته شده ولى مشهور همان ده سال است.

7.دانشمند ارجمند آقاى احمدى در كتاب مكاتيب الرسول تحقيقى درباره نتايج صلح حديبيه نموده كه خلاصه آن در زير آمده است.

1.خواننده محترم مى‏تواند به دو كتاب نفيسى كه سالهاى اخير به قلم دو تن از فضلاى محترم حوزه علميه قمـيكى به فارسى و ديگرى به عربى نگاشته شده،يعنى كتاب محمد و زمامداران و كتاب مكاتيب الرسول مراجعه كند و اين نامه‏ها را به تفصيل بخواند.

2.اين پادشاه غير از نجاشى اول است كه شرح حال او و اسلامش را به دست جعفر بن ابيطالب در داستان هجرت به حبشه نقل كرديم.

3.به مكاتيب الرسول،صص 59ـ35 مراجعه شود.

4.نگاهى به تاريخ جهان،ج 1،ص .320

هیچ نظری موجود نیست: